صبح وقتی داشتم ریشم را می زدم فکر کردم روزِ بی نظیری خواهد شد.با مه و ابر و دلهرهِ لجن،جون می داد برای مُردن یا یه شروعِ چِرت دیگه.رفتم تو حیاط، بغل درخت نارنج،به امید ترشح سروتونین و دوپامین تو گلبول های قرمز و احساس رضایت از زندگی،حدود 15 ثانیه دمبل زدم.تمنای مرگ و زندگی همیشه همراهمه.بعدش اومدم تو آشپزخونه،بچه ها هنوز بیدار نشده بودن.6/30 بیدار میشن میان صبحانه می خورن و بعد چن دقیقه زودتر میرن روی پله های می نشینن تا سرویسشان برسه.همچین موقع هایی که روی پله ها نشستن و دارن با من و مادرشون خداحافظی می کنن خیلی افسرده کنندس.صد میلیون بار هم که این اتفاق بیفته باز هم حسابی دمق میشم. باید برن تو اون کلاس ها و حیاط های غمگین با آموزش های به دردنخورِ کسالت بار.
یه چای خَرَکی برای خودم ریختم و ناغافل به ذهنم رسید که خوبه آدم چیزی برای افتخار کردن داشته باشه.کاری که واقعا بتونه بهش افتخار کنه.منظور قهرمانی و اول شدن مثلا تو ورزش و تحصیلات عالیه گُه و اینا نیس.یه کار دُرُس حسابیِ خوب که هیچ بنی بشری جز خودت در جریانش نباشه.یه ترکیبی از مسلک عیاری و ملامتی گری.ولی خیلی زود بی خیال این فکر مس
برچسب:
نویسنده: بهراد اکبری
تاريخ: دوشنبه
24 آبان
1395 ساعت: 19:57